|
درد هجران يوسف زهرا
|
سلام ودرود بر بهار انسانها وشكوفايي دورانها
سلام بر آن خورشيد فروزاني كه از پس پرده غيبت بر زواياي قلب شيفتگانش نور اميد مي افشاند وبا ظهورش فجر نور شكافته وهمه جا نورباران مي شود
سلام بر تو ؛
سلام بر تو كه عشق را مي شناسي وراه خانه دوست را مي داني.
سلام بر سلامهاي تو ؛ بر گريه هاي تو در دشتهاي زرد غيبت.
سلام بر تو كه وعده خدايي ، موعود زماني ، شكوه زميني وادامه الله.
اي هميشه مهربان!سلام!
خواهش ما را اجابت نيست؟
گريه ، تا كدامين سحر؟
سلام بر مولاي خوب ومهربانم- اين وبلاگ تقديم به مهدي گل زهرا كه به خود اجازه نمي دهم بگويم منتظر يا محبش هستم فقط مي گويم من يك دردمند هستم آن هم درد هجران گل زهرا(س)
ساعت و تاريخ
موضوعات
مهر 1388
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
اي گل زيبا ... ( )
اي گل زيبا ...
به روي نديده ات قسم چشمان عاشقم در پي واژه اي مي گردند تا نامت را صدا كنند ...
اما چه كند واژه ها و چه بي معناست هر واژه اي در برابر معناي وجودت ...
از مهرباني « م » مي چينم ...
از هدايت « ه » را ...
از دادگري « د » را ...
و از يوسف گمگشته « ي » را ...
و گاهي كه دلم به اندازه ي تمام غروب ها مي گيرد ...
و من از تراكم سياه ابرها مي ترسم ...
و هيچ كس مهربانتر از تو نيست صدا مي زنم ...
كجاست آن يوسف گمگشته مهرباني كه چراغ هدايت به دست در زمين دادگري كند ؟
كجاست مهـدي ... ؟
مرا در ياب ...
در انتظارت هستم و خواهم بود ... بيا ... بيا ...
نوشته شده توسط وحيد در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
لينك مطلب
آمدن بهار ( )
مي خواستم به دنبال واژه هايي براي نوشتن از ساحت ملكوتي تو باشم كه نگاهم به پشت پنجره افتاد.ديدم كه قامتي سبز در منظرم نشسته است..
پرسيدم توكيستي؟گفت:(بهارم امده ام تا جهان را شكوفا كنم خواب مرداب ها را بر آشوبم وبر مغز يخ انديشان بكوبم.)
گفتم :(سلام بهار ! خوش خبر باشي قاصد لحظه هاي ناب حيات باش) وگفتم : ( همه ي سبزي تو از گنجينه ايست كه جهان به يمن حضورش پابرجاست و دل در گرو ظهورش دارد)
گفت : (از كه سخن مي گويي؟) گفتم : ( از آن سبز سبز انديش كه وقتي بيايد هيچ جاي جهان باقي نمي ماند مگر اين كه از سبزي و طراوت درخششي تازه يابد.)
حاليا تو اي بر كت جهان! اي انتظار سبز ! اي امام زمان در اين فصل از حيات باران نگاهت را از ما دريغ مدار و كبوتران ذهن و زبان ما را از ترنم و پرواز در اوج ذكر ياد و نام و راه پر افتخارت ناتوان مگردان
تو بيا تا ز پرتو رويت ، شب تاريك سحر گردد
ورنه اي مِهرِ تابان ، بي تو هر لحظه تيره تر گردد
من در اين غار خسته و دلتنگ ، انتظار تو را ستاره كنم
در اين شب تار وحشت زا ، لحظه هاي تو را شماره كنم
اگر بيايي ستاره هاي سحر ، در نگاه تو رنگ مي بازند
گر بيايي كبوتران اميد ، لانه ها را دوباره مي سازند
نوشته شده توسط وحيد در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
للهم عجل لوليك الفرج ( )
اللهم عجل لوليك الفرج بازهم جمعه اي ديگر آمد و رفت و ما همچنان چشم به راهيم ...... گفتم : كه روي خوبت ، از من چرا نهان است گفتا : تو خود حجابي ، ورنه رخم عيان است ! گفتم : كه از كه پرسم ، جانا نشان كويت ؟ گفتا : نشان چه پرسي ، آن كوي بي نشان است ! گفتـم : مرا غم تو خوشتـر ز شادماني گفتا : كه در ره مـا ، غم نيــز شادمـانی است ! گفتم : كه سوخت جانم ، از آتش نهانم گفت : آنكه سوخت او را ، كي ناله يا فغان است گفتم : فراق تا كي ؟ گفتا : كه تا تو هستي گفتم نفس همين است ؟ گفتا : سخن همان است ! گفتم : كه حاجتي هست ، گفتا : بخواه از ما گفتم : غمم بيفزا ، گفتا كه رايگان است ! گفتم : زفيض بپذير ، اين نيمه جان كه دارد گفتا : نگاه دارش ، غم خانه تو جان است
نوشته شده توسط وحيد در جمعه سوم اسفند 1386
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
dardehejran.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
