|
درد هجران يوسف زهرا
|
سلام ودرود بر بهار انسانها وشكوفايي دورانها
سلام بر آن خورشيد فروزاني كه از پس پرده غيبت بر زواياي قلب شيفتگانش نور اميد مي افشاند وبا ظهورش فجر نور شكافته وهمه جا نورباران مي شود
سلام بر تو ؛
سلام بر تو كه عشق را مي شناسي وراه خانه دوست را مي داني.
سلام بر سلامهاي تو ؛ بر گريه هاي تو در دشتهاي زرد غيبت.
سلام بر تو كه وعده خدايي ، موعود زماني ، شكوه زميني وادامه الله.
اي هميشه مهربان!سلام!
خواهش ما را اجابت نيست؟
گريه ، تا كدامين سحر؟
سلام بر مولاي خوب ومهربانم- اين وبلاگ تقديم به مهدي گل زهرا كه به خود اجازه نمي دهم بگويم منتظر يا محبش هستم فقط مي گويم من يك دردمند هستم آن هم درد هجران گل زهرا(س)
ساعت و تاريخ
موضوعات
مهر 1388
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
دقايقي با بانويي كه حيات دوباره يافت ( )

خانم سهيلا آرين از كودكي به آمريكا رفته، آنجا تحصيل و همانجا ازدواج كرده است. خودش ميگويد هميشه متمول بودهاند و در زندگياش چيزي كم نداشته است. يك روز كه براي ورزش در پايين تپهاي كه منزلش در آن قرار گرفته بود ميرفته، نوار موسيقي هر روزهاش را برميدارد تا در حين پيادهروي گوش كند.
نوار مذهبي با نوار موسيقي اشتباه شده بوده است. آيهاي از قرآن به گوش او ميرسد و ... و اين ابتداي تحول شگرف در او بود. او اكنون در ايران است و بي قرار آموختن و دانستن و رسيدن. برنامه تلويزيوني كوله پشتي براي نخستين بار وي را به مردم معرفي كرد و گرايش او به معنويت، در سرزميني كه اين نوع نگرش مجال كمتري براي ظهور دارد، مورد توجه جدي مردم قرار گرفت.
همراه همسرش به سازمان تبليغات اسلامي آمده بود. يك جلد كلام الله مجيد در دست داشت و آياتش ورد زبانش بود. وقتي از نهج البلاغه ميگفت، ميشد رعشه شوق را در تمام جوارحش احساس كرد و انسان بي اختيار ياد كلام مولا در خطبه همام ميافتاد كه: «هكذا تصنع المواعظ البالغه باهلها»، حكمتهاي راستين با اهلش اينگونه ميكنند...
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا ان هدانا الله. اگر در برنامه تلزيويوني «كوله پشتي» جرقهاي به وجود آمد، خواست خدا بود در آن شب عزيز كه ميلاد حضرت فاطمه سلام الله عليها بود. من چيزي ندارم. خيلي فقيرم. كوچكتر از آنم كه بتوانم چيزي پيشنهاد بدهم كه باعث حركت ديگران بشوم. ولي من بعد از صحبتهايم در تلويزيون فقط به يك نتيجه رسيدم و آن اين بود كه متاسفانه آنقدر قرآن در خانههاي ما غريبه است و آنقدر ما با آن ناآشناييم كه وقتي كسي پيدا ميشود كه كلام خدا را براي ديگران بيان ميكند باعث ميشود چيز جديدي تلقي بشود. من آن شب حرفي از خودم نزدم چون ميدانستم «كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام»، خداوند در سوره الرحمن فرمودهاند همه چيز فناپذير است. من از خودم «منيتي» ندارم. من همه چيز را با آيات قرآن جواب دادم. اگر حرفي دنيايي زده بودم هيچ وقت اين طور تاثير نميگذاشت. خداوند مرا وسيله قرار داد كه ما با قرآن، اين كتابي كه كاتالوگ زندگي ست بيشتر آشنا شويم.
من دنيا را به يك «كوچه دلربا» تشبيه ميكنم و براي اين كه از اين كوچه دلربا به سلامت به آخر كار در روز قيامت برسيم بايد قرآن در دل و جان و پوست و گوشت ما رفته و غريب نباشد. حرفهاي من به دل نشست چون فطرتي توحيدي در وجود همه ماهاست.
زندگي من در آمريكا در وادي ديگري بود. من در آن محيط رشد پيدا كردم. در آنجا خداپرستي و توحيد محور زندگي نيست. در آنجا اومانيسم بيشتر محور است. حالا يك ضرب المثل من به شما بگويم (MYSELF AND I ME) همه چيز دور محور خود انسان ميگردد؛ خانمي خيلي به راحتي ميتواند به خودش اجازه بدهد كه بعد از 66 سال زندگي چون ديگر از زندگي كردن با شوهرش لذتي نميبرد مثلاً با او FUN ندارد و به وي خوش نميگذرد، خيلي راحت بيان بكند كه من از عشق با شوهرم بيرون آمدم، يعني ديگر عاشقش نيستم. و اين برايش ملاكي ميشود براي طلب طلاق و خيلي راحت طلاقش را هم ميگيرد. حالا فرزند 17 ساله يا 30 ساله هم داشته باشد برايش هيچ مشكلي نيست. خداوند در قرآن ميفرمايند كه در مكان پاك گياه پاك و طيب رشد ميكند، اگر مكانش پاك نباشد نميتواند رشد بكند. در چنين جامعهاي انسان از دوران بچگي تحت فشارهاي جامعه است كه ارزشهاي توحيدي را نشناسد و به جاي آن انسان محور باشد. البته در آمريكا، هستند ايرانيها و آمريكاييهايي هم كه مشكلي ندارند، با اين كه در آن وادي بودهاند و بزرگ شدهاند، ولي متاسفانه خيلي اندكاند. با اين حال الحمدلله اين افراد - مصداق - «ثم استقاموا...» هستند.
والله اعلم. نميدانم. مطمئناً اين اميدواري هست. بايد يادمان باشد دوره ما دوره آخرالزمان است. الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم. من چيزي از خودم نداشتم كه اين ندا را بشنوم.
مطمئنم هر روز خداوند مناديان را ميفرستد كه به سويش دعوت بكنند. اين هدايت قطعاً ميتواند از اين بيشتر هم باشد، چون براي خداوند كه كاري ندارد. «كن فيكن.» دلش بخواهد تمام جامعه را هدايت ميكند وليكن اين ضد خواست خداست، چون دنيا دارالامتحان است، به يك سالن بزرگ ميماند كه ما را آوردهاند و بر روي يك صندلي تكنفره نشاندهاند، يك كتاب هم به دستمان دادهاند، يك معلم هم به نام حضرت محمد صلي الله عليه و آله برايمان تعيين كردهاند. معلوم هم نيست چقدر وقت و اجازه داريم بر روي اين صندليها در اين سالن بنشينيم. به ما گفتهاند در اين سالن اجازه داريد بنشينيد و اين كتاب را بخوانيد. ما به جاي اين كه مشغول مطالعه بشويم، كتاب بخوانيم، در آن تدبر و تعقل بكنيم (افلا تعقلون؟) متأسفانه فقط فكرمان به اين است كه «صندلي» اين رنگي مال من است...، ديوار اينجا نم دارد...، ديوار آنجا صاف است... سالن چقدر بزرگ است!...» با اين فكرها دوره امتحان هم تمام ميشود و به ما در حالي كه دست خالي هستيم ميگويند پاشو!
درد جهل خيلي دردناك است؛ «درد ندانستن كه نميدانم.» من در سن 16 سالگي سال دوم دانشگاه را گذرانده بودم. 18 ساله شده بودم كه ليسانس گرفتم. در تمام زندگيم دويدم براي برتري دنيايي؛ براي رسيدن به هيچ. دلم از اين ميسوزد كه براي اين كه ربم و پروردگارم را پيدا كنم هيچ ندويدم. از پيامبر حديثي داريم كسي كه در جواني به خدا رو بياورد آيندهاش گارانتي شده است. خوب اين حديث هيچ وقت شامل حال من نميشود. من چيزي نداشتم به غير از همين نماز كه معنياش را هم نميفهميدم، ولي تنها باند اتصال من با خدا همين بود. دلم ميسوزد كه دوران بارداريم قرآن بلد نبودم تا براي بچههايم بخوانم.
روزي كه فهميدم هيچ ندارم يك دفتر و يك قلم نو (برايم خيلي مهم بود كه نو باشد) خريدم و رفتم پارك نياوران و شروع كردم با خداوند صحبت كردن. حس ميكردم كه همه چيز بايد ثبت شده باشد. همه چيز بايد نوشته شده باشد. به خدا نوشتم: «آمدي همه چيز مرا از من گرفتي، زندگي مرا تكان دادي، همه چيزم شكست، من مردم، حالا مرا زنده كن، روش زندگي را به من ياد بده.» هيچ وقت يادم نميرود چقدر سريع نوشتم. فارسي من در سطح پايين بود. اصلا توان كتاب خواندن نداشتم. يعني يادم ميآيد اولين كتاب ايراني كه قبل از اين موضوع دستم گرفتم يك پاراگراف 5-4 خطي بود، 5 دفعه آن را خواندم تا بتوانم درك كنم، تا اين كه خداوند نهج البلاغه را در دامن من گذاشت و مرا دگرگون كرد.
بله اولين كتاب.
اتقواالله يعلمكم الله. من اصلا نه كسي را در ايران داشتم نه احساس نزديكي به كسي ميكردم. نه كسي را داشتم كه اين راه را رفته باشد كه از او سؤال بكنم. از ايران هم بيزار بودم، قرار بود ما بياييم ايران كه فقط به همسرم ثابت كنم اينجا جاي ما نيست، برگرديم. بنابراين در حال خوبي نبودم. همه چيز غريب بود. زبانم شده بود فارسي. مثلا «پوند» شده بود كيلوگرم، «مايل» شده بود كيلومتر.
يك روز يكي از دوستان من به من زنگ زد و گفت: من يك جا رفتم كه ايشان فقط از عشق حرف ميزد، جاي تو را آنجا خالي ديدم، بيا بريم به اين كلاسها. گفتم: كجاست؟ گفت: حسينيه ارشاد. من هيچ شناختي از اين كلاسها نداشتم، همين طوري رفتم. اولين بار آنجا نهج البلاغه به من معرفي شد. من نميدانستم كه اصلا كتاب نهج البلاغه چي هست. همه علل و اسباب را خداوند خودش پيش پاي انسان ميگذارد. اين اولين استاد من مادر يك شهيد بود. انگار كه خدا گفت تو خواستي من هم در اختيارت گذاشتم...
هر وقت ياد گذشتهام ميافتم اين جمله قرآن به ذهنم ميآيد كه «ساءت مصيرا.»
وقتي نهج البلاغه تمام شد. من وقتي نهج البلاغه را ميخواندم با تمام وجود به من تزريق ميشد. فارسي من خيلي ضعيف بود. كلام مولا خيلي تدبر ميخواهد. خيلي قوي است. خيلي تفكر ميخواهد تا آن را درك كنيد كه چه فرمودهاند. ولي من ميخواندم و با ماژيك زرد قسمتهايي را برجسته ميكردم. چون فكر ميكردم ديگر از اين جمله قشنگتر وجود ندارد. ميآمدم سطر پايين آن را هم مشخص و برجسته ميكردم. تمام كتاب من زرد شده بود، چون همهاش شيرين بود. نامه امام علي عليه السلام به پسرشان امام حسن عليه السلام همهاش درس بود براي من. حكمتها هم همين طور بود و حس ميكردم كه تمام وجودم را گرفته است. خيلي برايم شيرين بود. دقيقاً وقتي نهج البلاغه تمام شد قرآن به من معرفي شد. (با لبخند ميگويد:) فقط خدا.
يكي از كارهايي كه خيلي دقت داشتم اين بود كه هيچ كس ديگر را به اين رابطه زيبا راه ندهم. وقتي حجاب را انتخاب كردم خيلي براي من سخت بود. اسماعيلم را ذبح كردم. در آمريكا وقتي اولين بار با حجاب شدم، همسرم از من دليل كارم را پرسيد. خيلي جدي به او گفتم: اين رابطه بين من و خداست، به شما هيچ ربطي ندارد، نه ميخواهم مرا تحسين كني، نه ميخواهم به من بگويي دوست داري يا نداري. باور كنيد به اين قرآن قسم ميخورم وقتي كسي از من تعريف ميكند من تمام وجودم مور مور ميشود. آنقدر كه از «نفس»ام ميترسم نميخواهم يك لحظه حس بكنم كه كسي دارد او را چاق ميكند. اعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم، محمد رسول الله و الذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم، تريهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا، سيماهم في وجوههم من اثر السجود...
نه، در همان اتفاق بود.
همانجا در سكوت بود. من كلماتي را كه از نوار پخش ميشد نميفهميدم. ناراحت بودم. ولي خدا را شكر كه تنبلي كردم از تپه برگردم بالا نوار را عوض كنم و نوار درست را بردارم. و اين بزرگترين رحمت خدا براي آغاز تحول در من بود.
بله خيلي. هر روز فكر ميكنم. هر روز دعا ميكنم. ولي همان اولين روزي كه حجاب را انتخاب كردم دعا كردم كه خدايا اگر يك روزي خواستي اين حجاب دو مرتبه از سر من برداشته شود آن روز را آخرين روز عمر من قرار بده كه ديگر اقلا با جهل از اين دنيا نروم. هر روز دعا ميكنم كه مرا ثابت قدم نگه دارد. نفس من 24ساعته در دستم است. قلادهاش را گرفتهام.
بله اين روزها دارم ميخوانم.
من در منزل تفسير نور، تفسير بانو امين و تفسير نمونه را دارم. دوست دارم الميزان را هم بفهمم ولي هيچ وقت نگرفتم چون ميدانم كلامش خيلي سخت است. در اين دوره جديد تفسير آقاي بهرامپور را كار ميكنم. تفسير ايشان را خيلي دوست دارم چون نظر همه تفسيرهاي ديگر را هم MENTION ميكند مثل تفسير فخر رازي را. نكتههايي كه فخر رازي داشته و نيز نظرات مفسران اهل سنت را هم ذكر ميكند بعد آناليز و تحليل ميكند كه خيلي براي من شيرين است. ولي بيشتر روي تفسير نمونه كار كردهام. وقتي آيهاي خيلي به قلبم نزديك ميشود و دلم آن را لمس ميكند، تفسير بانو امين را هم مطالعه ميكنم.
بله، حافظ خيلي از چيزهايي را كه قلب من لمس ميكند بيان ميكند.
بله. من نميدانم چه كسي يادم ميدهد ولي ميفهمم. تفسير كار راحتي نيست كه شما اصل مطلب را بگيريد. حالا حافظ و مولانا جاي خودش، ولي تفسير قرآن كه من به طور روزمره با آن سر و كار دارم كار راحتي نيست.
نخير، اصلا نميخواندم. من فارسي را خوب بلد نبودم. ميشناختم ولي اصلا هيچ وقت كتاب فارسي نميخواندم، چون من خيلي كوچك بودم كه از ايران رفتم.
تنها توصيه من اين است كه واقعا بيدار بشويم. من به قلبم اتكا ميكنم و ميدانم هميشه حقيقت را ميگويد. به من دروغ نگفته است. ميدانم دوره آخرالزمان است. من قشنگ سرعت را لمس ميكنم. لمس ميكنم ساعت را كه همين طور سپري ميشود، حتي حين قرآن خواندن. اصلا بركت ساعتها خيلي كم است. مواظب باشيم. بيدار باشيم. دنبالش برويم. به حرفهاي دلمان گوش بدهيم. اينها حجتهاي حقيقي است. خدا با تمام وجودش دارد همه را صدا ميكند. ممكن است ندانيم چه جور شروع بكنيم، ولي كساني هستند كه دارند خدمت ميكنند، مردم را دعوت ميكنند، بايد انقلابي حركت كرد. ديگر نميتونيم لاك پشت وار حركت كنيم. وقت نيست. ميدانيد چه ميخواهم بگويم؟ديگر وقتي نيست.
کيهان،26/6/85
نوشته شده توسط وحيد در شنبه هفتم بهمن 1385
لينك مطلب
كاروان كربلا ( )
كاروان كربلا
شيعيان ديگر نواي نينوا دارد حسين
روي دل با كاروان كربلا دارد حسين
از حريم كعبه جدش به اشكي شست چشم
مروه پشت سر نهاد اما صفا داردحسين
مي برد در كربلا هفتاد و دو ذبح عظيم
بيش از اينها حرمت كوي منا دارد حسين
بس كه محملها رود منزل به منزل با شتاب
كس نميداند عروسي يا عزا دارد حسين
سر به قاچ زين نهاده راهپيماي عراق
مينمايد خود كه عهدي با خدا دارد حسين
بردن اهل حرم دستور بود و سر غيب
ورنه اين بي حرمتي ها كي روا دارد حسين
آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي كند
عزت و آزادگي بين تا كجا دارد حسين
دشمنش هم آب مي بندد به روي اهل بيت
داوري بين با چه قوم بي حيا دارد حسين
دشمنانش بي امان ودوستانش بي وفا
با كدامين سر كن مشكل دوتا دارد حسين
دست آخر كز همه بيگانه شد ديدم هنوز
با دم خنجر نگاهي آشنا دارد حسين
شمر گويد گوش كردم تا چه خواهد از خداي
جاي نفرين هم به لب ديدم دعا دارد حسين
نوشته شده توسط وحيد در یکشنبه یکم بهمن 1385
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
dardehejran.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
